تبليغاتX
پیمان بهتاش(KUFEH)

به کجا می روم؟؟

نمیدانم

در اتوبوسی که سکاندارش خلبانی دیوانه است که

که ،

گواهینامه دوچرخه پلاستیکی سه چرخه اش را 

در اوان جوانی دیوانه گشته

از فرط ذوق زدگی بر ناباوریهایش

ناگاه بارور و آبستن نید فور اسپید گردیده (need for speed)

سوار بر ترک دوچرخه ای شده ام

که ناجوانمردانه دیوانه سرعت گشته ام

بر ناباروریهای باورهای سقط جنین شده ام

بر دست فضانوردی که آپولو را تنها در خواب دیده بود

و دلش هوای پلو کرده بود

مارکوپولویی گردید تا سوار بر دو چرخه پلاستیکی سه چرخه اش

دریای کارائیب را چونان کریستف کلمب دوباره با من کشف کنیم

برای فتح سرخ پوستانی که تنها سرخ پوش گردیده اند

آبله گردیدیم از  فرط سرعت دوچرخه ی سه چرخه مان

آبله ای که ما جوش جوانی اش پنداشتیم

دوستان آبله نامیدند و اطبا بر جزامش صحه نهادند


سوار بر اتوبوسی که سکاندارش خلبانی دیوانه است که

دوچرخه پلاستیکی سه چرخه اش را

اتوبوس می انگارد

گاه هوس سیب زمینی و تخم مرغ آب پز

آه سیب زمینی

آه تخم مرغ

آه آب

آه پز

پز

پزشکان نیز نا علاج از درمان عشق سیب زمینی من گردیده اند

بر باور این که سیب زمینی مدینه آمال من است

آنرا به سان یار خاوی

که گویا خاویار باشد آنچنانش دیوانه سرعت گشته ام

سوار بر ترک دوچرخه ی پلاستیکی سه چرخه مان

تخته گازیم به گاز و ناز و باز با باز

که باورمان شود سیب زمینی میخوریم و

می گازیم

می تازیم

می نازیم

می بازیم

می بازیم

می بازیم

دیوانگی ام از دست معقولات ماهی یک بار

عادت خونروش دارد

عادتی به روش خون

خونی بی گلبولهای سرخ و سفید

دیوانگی هایم دیوانه از دست دیوانگان گشته

سوار بر دوچرخه ی پلاستیکی سه چرخه ای که

سکاندارش خلبانی است که رفوزه از امتحان انشاء بیرون

آمد

و من سوار بر ترک دوچره ای که سه چرخ داشت با خود میخواندم:

گرخَر شود به راه ، رهنما و ساربان

دَرهَم به یونجه زار رَود ، کُلّ کاروان


+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 
 

این جا کسی زنا نمی کند و اهل حال نیست
این جا دگر کسی به فکر ، بانی ِزلزال نیست

این جا زنا به هوس نیست به نان شبی بود
نانی که به دلار است و دگر بر ریال نیست

آن را که پای زنان کشور ما بست روزگار
زنجیرجهل باشد و پابندکه خلخال نیست

این جا پرنده ها چپانده شدند در قفس همه
البته مهم آب و دانه و تخم است و بال نیست

این جا که کلاغ و کفتر و خر، شام شب شده
حرفی  ز خاویار و ماهی ابیض ، کفال نیست

ما در به در آب و خواب و نان و جان شدیم
در ذهن ما برای جنت و حوری مجال نیست

بعد از یک عمر سوق ، به کمال توّهمات
اینجا جمالُ عشق باشدُ جای کمال نیست

آموخته هر کس که دگر دست خویش نشکند
دستی که شکسته است به گردن وبال نیست

آن را که ببینم و باور کنم ، مرا بس است
ما را نیاز به استخاره و تسبیح و فال نیست


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 
 

تقدیم به مدیریت سایت معلوم الحال شعر نو (shereno.ir) که متاسفانه چند سالی عضوش بودم و کم کم احساس میکنم باید فقط از گل و بلبل و سنبل بنویسی تا شعرت حذف نشه .. که بنده حقیر لااقل این کاره نیستم ..

ما شعر مينويسيم و شما پاک می کنيد
ما زنده می کنيم و شما خاک می کنيد

وامانده ایم که برای که ها چنين
مجنون شدید وسینه خودچاک می کنید

برای اینکه زحمت حذف شعرهام گردن مدیریت متعهد این سایت نیافته حذف اکانت میکنم
برای من جای نوشتن کم نیست .. آخرین جا دیوار توالتهای عمومی است ..شاید از خیلی جاها بهتر هم باشه .. ولی باز مینویسم

مردیم از آقابالا سر داشتن و سانسور شدن ..

 بیخیال روز تولدم شدم که میگن امروزه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 
 

بی تو هرگز فردائی نشد

که گفته بودی ٬ بی تو خاطرات سراسر ناباورانه لحظه های ترآلود

چشمانمان را مرور کنم و بخندم

خنده پر زد

آتش بر دل شرر زد

 

بی تو هرگز فردا را باور نکردم

بی تو هرگز نه غروب را وداع آخرین دیدم و

نه طلوع را درودی دوباره

 

بی تو هرگز

پیچک عشق بر تنم نخشکید

تا قطره قطره

خون دل بر  پای نمیدانم چرا هایم ریخته باشم

تا بارورش سازم

هر چه باور بودنت را در نهانم آشکار می ساخت

و تو نبودی...

ونبودی تا ببینی

چگونه ریشه در پیکر احساسم دوانده ای

 

بی تو هرگز نبودنت را

باور نکردم

تا به خود بقبولانم که

مرده ای بیش بر خاطرات هرگز نمیدانم چرا ماندگار بر دم به آن ِ زندگی ام گشته ای

 

تو را با تمام وجودم زندگی میکنم

با تو سَر به سِرّ می نهم 

دل به شعر می دهم

تا مرحم بی تو بودنهایم باشد

 

بی تو خود را کشتم

تا بدانم مرده ای بیش نیستم

تا دل گول زنم

به برهان واهی هرگز ندیدنت 

 

بی تو هرگز...

بی تو هرگز با بی تو بودنم

سر از در سازش بر نیاوردم

با بی تو بودنم همچنان بیگانه مانده ام

بیگانه و تنها مانده ام

تنها مانده ام

تنها مانده ام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 

من اگر می بینم

من اگر چشم به دیدن بستم

پس استم


من اگر مسحورم

من  که از بس کورم

پس استم


من اگر انگ خورم

من اگر ننگ خورم

دم نزنم

پس استم


حقّ ِ کس را نخورم

خون دل خوردن من

حق من است

پس هستم


من اگر می بینم

پی آن چند صباحی

به تو می اندیشم

پس هستم


من امیدم به خداست

پس هستم


من خوشحالم که هستم 

ونه استم


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 


وبلاگم در حالی 4 ساله شد که 1461 روز را در آن با دوستانم دور هم بودیم

دفتر یادداشتی بود برای نوشتن 

کتابی بود برای خوانده شدن

خانه ای بود برای دور هم بودن

------------------------------------------------------------------------------

تولد 4 سالگی وبلاگم مصادف شد با کوچ پرستوهای عاشقی که تنها جرمشان زندگی در سرزمینی بود که ظلم ظالمان از صفحات تاریخ و روز به روز آن هیچ گاه پاک نگردیده و همچنان نگاشته می شود 

نمیدانم شاید وقتی که هنوز شقاوت جهل نفسشان را نبریده بود روزی به این وبلاگ و یا سایر وبلاگهای دوستان هم آمده بودند و شاید نوشته هایمان را خوانده بودند... عجب حس غریبی است .. داد به کدامین محکمه باید برد ؟ جشن تولد بدن خسته کدامین سفر کرده را باید گریست؟  نمیدانم ... اگر خدائی هست من به او امید دارم .. من امید دارم پس هستم


+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش | 

به هیچ امید بسته ام

بسته امید من به هیچ


به مهره ی مغز دلم

جور نباشد هیچ پیچ


دود زنم به روح خود

رود زنم به دشت دل


قصر تخیلی که بود

نه از طلا، که خشت و گل


....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:0  توسط پیمان بهتاش |